اللّهم صلّ علي محمّد و آل محمّد
به وبلاگ جوانان شهر ویس خوش آمدید . . .

بسم الله الرحمن الرحيم
احمد فرطوسی :
با سلام خدمت شما دوستان عزیز امدوارم که از دانشجویان هم اسمی ببرید ممنون میشم .
جواب : با تشکر از شما دوست عزیز . یکی از ارکان سربلندی هر جامعه یا منطقه قشر جوان ان جامعه می باشد و جامعه ای موفق و سربلند خواهد شد که جوانان با سواد و توانمندی داشته باشد و دانشجویان عزیز شهر ما با کسب مدارج بالای علمی و فکری گامی بلندی در پیشبرد موفقیتهای و محرومیت زدایی این شهر محروم خواهند برد ان شاالله.
نا شناس :
سلام من یکی ازبازیکنای سابق استقلال ویسم خواستم اگه امکانش هست گلایه ای ازمربیای الان دوتیم آبی وقرمزشهرم کنم که بامدیریت غلط خودشون متاسفانه دارن فوتبال ویس رومحو میکنن باورکنیدبازیکنای الان این دوتیم همه غریبه ن شاید حرفام تلنگری باشه به این عزیزان ودرآخریادی میکنم ازبازیکنایی که به حق خودشون توفوتبال ویس نرسیدن علی خمیسی-سیدعباس ذهبی-عباس مراقی-علی حطولی-امیدضیاحی-عزیزحمیداوی-جاسم سلمانی-نبی میاحیون و..............
با سلام خدمت دوستان عزيز.لطفا به جوانان ويس در ورزش فوتبال اهميت بديدچونكه همين جوانان هستند اسم ويس رادراستان و درشته فوتبال با افتخار حقشان راثابت مي كنند.نه بازيكنان غير بومي
برچسبها: نظرات بازدید کنندگان
اهواز آلوده ترین شهر جهان !
نماینده مردم اهواز در مجلس شورای اسلامی با هشدار نسبت به خطر جانی مردم اهواز گفت: امروز اهواز به جای اینکه رتبه اول علمی را داشته باشد رتبه اول آلودهترین شهرهای جهان را به خود اختصاص داده است.
به گزارش خانه ملت، سیدشریف حسینی نماینده
اهواز در حاشیه جلسه علنی امروز در جمع خبرنگاران درخصوص اعلام اهواز به
عنوان آلودهترین شهر جهان از سوی سازمان بهداشت جهانی گفت: سازمان بهداشت
جهانی با بررسی هزار و صد شهر جهان به این نتیجه رسید که اهواز با ذرات
معلق کمتر از ۱۰هیکتوگرم و با داشتن ۳۲۷ میکروگرم در متر مکعب آلودهترین
شهر جهان است.وی با بیان اینکه این خبری ناخوشایند برای کشور و استان خوزستان است، گفت: آلودگی هوا با ۲۰ میکروگرم در متر مکعب اشکالات تنفسی ایجاد می کند در حال حاضر آلودگی هوا در اهواز ۳۲۷ میکروگرم در متر مکعب است.
وی گفت: می بایست قبل از اینکه سازمان بهداشت جهانی به این مسئله ورود کند و قبل از اینکه در رتبه اول جهان قرار بگیریم و این سازمان کشور جمهوری اسلامی را زیر سوال ببرد، مشکل آلودگی هوا را حل میکردیم.
حسینی با بیان اینکه مردم اهواز در هشت سال جنگ تحمیلی خوزستان را ترک نکردند، گفت: اما امروز شرایط به گونه ای شده است که کارمندان و بسیاری از مردم دیگر درخواست انتقال به شهرهای دیگر را دارند و بسیاری از پزشکان و نخبگان ما مهاجرت کردند.
حسینی افزود: قرار بود اعتباری برای حل مشکل ریزگردها در نظر گرفته شود که متاسفانه شاهد هیچگونه کار عملی از سوی دولت نبوده ایم.
این نماینده اهواز گفت: صحبت ها و تذکرات ما تا به امروز فایده ای نداشته است اما امیدواریم الان که سازمان جهانی بهداشت اهواز را به عنوان آلوده ترین شهر جهان معرفی کرده است مسئولان برای مردم اهواز و جانبازان شیمیایی هشت سال دفاع مقدس فکری کنند.
حسینی از رئیس جمهور درخواست کرد تا کمیته ای متشکل از سازمان محیط زیست و متولیان امور برای بررسی و حل مشکل ریزگردها و آلودگی هوای اهواز تشکیل دهد.
وی گفت: امروز اهواز به جای اینکه رتبه اول علمی را داشته باشد رتبه اول آلوده ترین شهر جهان را به خود اختصاص داده است.
منبع : تابناك
سلام الله عليك يا أمير المؤمنين
في كل يوم ، وبعد الصلاة ، كان السيد وابنه البالغ من العمر إحدى عشر سنة ، من شأنه أن يخرج في بلدتهم في إحدى ضواحي أمستردام ، ويوزع على الناس كتيب صغير بعنوان "حُب علي بن أبي طالب نجاة من النار" ، وغيرها من المطبوعات الإسلامية التي تدعوا الى حب ال البيت عليهم السلام.
وفى أحد الأيام وبعد الصلاة ، جاء الوقت للسيد وابنه للنزول إلى الشوارع لتوزيع الكتيبات ، وكان الجو باردا جدا في الخارج ، فضلا عن هطول الأمطار.
الصبي ارتدى كثيراً من الملابس حتى لا يشعر بالبرد ، وقال : حسنا يا أبي ، أنا مستعد!
سأله والده ، مستعد لماذا؟
قال الابن : يا أبي ، لقد حان الوقت لكي نخرج لتوزيع هذه الكتيبات الإسلامية لنشر فضائل ال البيت عليهم السلام.
أجابه أبوه : الطقس شديد البرودة في الخارج ، وإنها تمطر بغزارة.
أدهش الصبي أبوه بالإجابة وقال : ولكن يا أبي لا يزال هناك ناس يذهبون إلى النار على الرغم من أنها تمطر.
أجاب الأب : ولكنني لن أخرج في هذا الطقس انا كبير في السن بني.
قال الصبي : هل يمكن يا أبي ، أن أذهب أنا ، من فضلك ، لتوزيع الكتيبات ؟؟
تردد والده للحظة ثم قال: يمكنك الذهاب ، وأعطاه بعض الكتيبات.
قال الصبي : شكرا يا أبي!

ورغم أن عمر هذا الصبي أحدى عشر عاماً فقط ، إلا أنه مشى في شوارع المدينة في هذا الطقس البارد والممطر ، لكي يوزع الكتيبات على من يقابله من الناس ، وظل يتردد من باب إلى باب حتى يوزع الكتيبات الإسلامية والتي فيها مفاخر ال البيت عليهم السلام.
بعد ساعتين من المشي تحت المطر ، تبقى معه آخر كتيب ، وظل يبحث عن أحد المارة في الشارع لكي يعطيه له، ولكن كانت الشوارع مهجورة تماما.
ثم استدار إلى الرصيف المقابل لكي يذهب إلى أول منزل يقابله حتى يعطيهم الكتيب ، دق جرس الباب ، ولكن لا أحد يجيب ..
ظل يدق الجرس مرارا وتكرارا ، ولكن لا زال لا أحد يجيب ، وأراد أن يرحل ، ولكن شيئا ما يمنعه.
مرة أخرى ، التفت إلى الباب ودق الجرس وأخذ يطرق على الباب بقبضته بقوة ، وهو لا يعلم ما الذي جعله ينتظر كل هذا الوقت ، وظل يطرق على الباب ، وهذه المرة فتح الباب ببطء.
وكانت تقف عند الباب امرأة كبيره في السن ، ويبدو عليها علامات الحزن الشديد ،فقالت له : ماذا أستطيع أن أفعل لك يا بني ؟
قال لها الصبي الصغير ، ونظر لها بعينان متألقتان ، وعلى وجهه ابتسامة أضاءت لها العالم : سيدتي ، أنا آسف إذا كنت أزعجتك ، ولكن فقط أريد أن أقول لكي أن الله يحبك حقيقة ، ويعتني بك ، وجئت لكي أعطيكي آخر كتيب معي ، والذي سوف يخبرك كل شيء عن الله ، والغرض الحقيقي من الخلق ، وكيفية تحقيق رضوانه.
وأعطاها الكتيب ، وأراد الانصراف ، فقالت له : شكرا لك يا بني، وحياك الله!
في الأسبوع القادم بعد صلاة الجمعة ، كان الإمام يعطى محاضرة ، وعندما انتهى منها وسأل : هل لدى أي شخص سؤال أو يريد أن يقول شيئا؟
ببطء ، وفي الصفوف الخلفية وبين السيدات ، كانت سيدة عجوز يُسمع صوتها تقول: لا أحد في هذا الجمع يعرفني، ولم أتى إلى هنا من قبل، وقبل الجمعة الماضية لم أكن مسلمة ، ولم فكر أن أكون كذلك . وقد توفي زوجي منذ أشهر قليلة ، وتركني وحيده تماما في هذا العالم ، ويوم الجمعة الماضي كان الجو بارد جداً وكانت تمطر ، وقد قررت أن انتحر لأنني لم يبقى لدى أي أمل في الحياة.
لذا أحضرت حبلاً وكرسياً ، وصعدت إلى الغرفة العلوية في بيتي ، ثم قمت بتثبيت الحبل جيداً في أحدى عوارض السقف الخشبية ، ووقفت فوق الكرسي ، وثبتُ طرف الحبل الآخر حول عنقي ، وقد كنت وحيدة ويملؤني الحزن وكنت على وشك أن أقفز.
وفجأة سمعت صوت رنين جرس الباب في الطابق السفلي ، فقلت سوف أنتظر لحظات ولن أجيب ، وأياً كان من يطرق الباب فسوف يذهب بعد قليل.
انتظرت ثم انتظرت حتى ينصرف من بالباب ، ولكن كان صوت الطرق على الباب ورنين الجرس يرتفع ويزداد.
قلت لنفسي مرة أخرى : " من على وجه الأرض يمكن أن يكون هذا ؟ لا أحد على الإطلاق يدق جرس بابي ولا يأتي أحد ليراني ". رفعت الحبل من حول رقبتي ، وقلت : أذهب لأرى من بالباب ويدق الجرس والباب بصوت عالٍ وبكل هذا الإصرار.
عندما فتحت الباب لم أصدق عينيّ ، فقد كان صبياً صغيراً وعيناه تتألقان ، وعلى وجهه ابتسامه ملائكيه لم أر مثلها من قبل ، حقاً لا يمكنني أن أصفها لكم.
الكلمات التي جاءت من فمه مست قلبي الذي كان ميتا ثم قفز إلى الحياة مره أخرى ، وقال لي بصوت ملائكي : 'سيدتي ، لقد أتيت الآن لكي أقول لكي أن الله يحبك حقيقة ويعتني بك! ثم أعطاني هذا الكتيب الذي أحمله "حُب علي بن ابي طالب نجاة من النار"
وكما أتاني هذا الملاك الصغير فجأة ، اختفى مرة أخرى ، وذهب من خلال البرد والمطر ، وأنا أغلقت بابي وبتأنٍ شديد قمت بقراءة كل كلمة في هذا الكتاب ودخل حُب الامام علي في قلبي، ثم ذهبت إلى الأعلى وقمت بإزالة الحبل والكرسي ، لأنني لن أحتاج إلى أي منهم بعد الآن.
ترون؟ أنا الآن سعيدة جداً لأنني تعرفت إلى الإله الواحد الحقيقي ورسوله محمد صلى الله عليه واله وخليفته علي بن ابي طالب عليه السلام.
ولأن عنوان هذا المركز الإسلامي مطبوع على ظهر الكتيب ، جئت إلى هنا بنفسي لأقول لكم : الحمد لله ، وأشكركم على هذا الملاك الصغير الذي جاءني في الوقت المناسب تماما ، ومن خلال ذلك تم إنقاذ روحي من الخلود في الجحيم.
لم تكن هناك عين لا تدمع في المسجد ، وتعالت الصيحات ., بالصلاة على محمد وال محمد
السيد الأب نزل من على المنبر ، وذهب إلى الصف الأمامي حيث كان يجلس ابنه هذا الملاك الصغير.
واحتضن ابنه بين ذراعيه ، وأجهش في البكاء أمام الناس دون تحفظ ، ربما لم يكن بين هذا الجمع أب فخور بابنه مثل هذا الأب!
هل نتسابق في نشر فضائل علي بن ابي طالب عليه السلام كما فعل هذا السيد الصغير ؟
گدایی در زیتون کارمندی
در کنار دوستم ایستاده بودم، ساعت تقریبا 11 شب و هوا تاریک بود. حسین مغازه لباس فروشی دارد، با هم بعضی مواقع درب مغازه می ایستیم و مثل باقی جوانان این نمایشگاه ماشین و عرض اندام ها را می بینیم. در حال گپ و گفت بودیم که احساس کردم دوستم لحظاتی ست که به گوشه ای خیره شده و مات و مبهوت مانده، پرسیدم چی شده؟ به کجا نیگا میکنی؟ در حالی که اشک حدقه چشمانش را پر کرده بود گفت برو کنار آن پلاستیک های سطل زباله نگاه کن ببین چی می بینی...
شب بود، تاریک و هوا کمی هم خاکی. با اینکه ساعت 11 شب بود اما هنوز صدای بوق و موسیقی ماشین ها شنیده می شد. به سمت همان پلاستیک هایی که حسین گفته بود نگاه کردم. در تاریکی، کامل مشخص نبود، کمی چشمانم دودو کرده متوجه یک بچه شدم، در همین حال یک پژو رد شد و جوانان سوار بر آن فریاد کشان های و هوی می کشیدند. نمی دانم منظورشان چی و با کی بود، برگشتم و سمت پلاستیک های زباله را نگاه کردم عجیب بود ساعت 11 و زباله ها هنوز بر داشته نشده بود. شاید صاحب زباله آنان را دیر آورده بود. زبالهها تقریبا نبش خیابان فیاض بودند. یک زن را دیدم با عبایی بر سر و یک پسر بچه کچل در کنارش. نمی دانستم چکار کنم. زن سرش را داخل پلاستیک زباله برده و به دنبال غذا می گشت، کسی چمیداند شاید هم دنبال چیز دیگری بود، لباس، پول و یا هر چیزی که به ان نیاز داشته باشد. دوستم را دیدم که با موبایل از او عکس گرفت، پرسیم چرا عکس گرفتی؟ گفت تا این رو نشون آدمهایی بدم که میگن فقر توی کشور وجود نداره.
عجیب بود مگر کسی هم هست که بگوید فقر در شهر و کشورمان وجود ندارد؟ شاید داشت مزاح می کرد. هیچ کاری از دستمان بر نمی آمد. خیابان اصلی زیتون با آن مجتمع ها و مغازه های رنگارنگ و ساختمان های بلندی که با دیده تحقیر به آدم می نگرند. در همین خیابان پر زرق و برق که برای بسیاری جز زیبایی و خاطرات خوش را تداعی میکند و تنها همین ها را می بینند زنی حدودا سی و چند ساله، سر در پلاستیک زباله همان مجتمع هایی می کرده که به دیده تحقیر و دست انداختن به انسان نگاه می کنند. شاید فاصله نزدیکترین چاه نفت تا این زن سر در کیسه کرده به یک کیلومتر هم نرسد. بر روی همین زمین و در همین شهری که مردمش نمی خواهند سنگ فرش خیابانش از طلا باشد بلکه حداقل آنکه فقیری جوان، آن هم زن، در آن نباشد. در همین شهر زن و زنان و ... را می بینیم که از فرط فقر و تنگ درستی سر در پلاستیک و پس مانده غذای مردم زیتون می کنند.
زیتونی که در بهترین حالت طبقه متوسط را در خود جای داده. پس باید به حال دیگر مناطق گریست؟! آیا در آنجا هم چنین زنانی می یابیم؟ یاد گفته تولستوی افتادم که می گفت فقر به اندازه تعداد فقرا خودش را به اشکال مختلف نشان می دهد. باز هم سر کشیدن در پلاستیک شرف دارد نسبت به ....کارهای دیگر.
سعی کردم به سمت زن بروم. دوستم گفت: کجا میری ممکنه ناراحت بشه، با بی اعتنایی به حرف حسین به سمت زن رفتم، همین که داشتم نزدیک تر می شدم یک لحظه پشت سرم را نگاه کردم دوستم خیره به زمین برگشت در مغازه، در همین حین زن متوجه نزدیک شدن من شد و دست از جستجو در زباله ها برداشت.
دست روی زانویش گذاشت و بلند شد، فکر کنم در دلش هنگام بلند شدن آهی کشید. عبایش را مرتب کرده و حالت تدافعی به خود گرفت. پسر بچه را در کنارش دیدم که یک لواشک را در دهن مک میزند و مسلسل در حال خندیدن بود، توگویی خوشوقت ترین پسر دنیاست و یا جایزه بلیت بخت آزمایی را کسب کرده. شاید هم خوشوقتی را در خوردن لواشک میدید، مثل تشنه ای که خوشوقتی را در یک قطره آب می بیند.
نزدیکتر که شدم پرسیدم خانوم، چیزی نیاز دارید؟ میتونم کمکتون کنم؟ به تته پته افتاد و متوجه شدم نمی تواند فارسی را خوب صحبت کند. مجدد سوالم را به عربی پرسیدم. حس کردم احساس امنیت بهش دست داد و به او گفتم که نگران نباش قصد مزاحمت ندارم. پسر و دخترهای تر و تمیز دائم از کنارمان رد می شدند. صدای یکی از رهگذران را شنیدم که می گفت: این زنه هر شب همین موقع میاد زیتون میچرخه، منظورش همون خانم گدا بود.
خیلی بهم بر خورد اما طوری رفتار کردم که انگار چیزی نشنیدم و کر هستم. اما زن خیلی خجالت کشید. در جواب سوالم گفت دارم دنبال غذا می گردم. پرسیدم اهل کجایی؟ گفت: عامری کنار شط زندگی میکنیم و شوهرم مدت زیادی است که بیمار افتاده گوشه خونه و فقط همین بچه رو دارم. پرسیدم یعنی شوهرت معتاد و یا... نیست؟
اشک حدقه چشمانش را گرفت و گفت لا والله لا والله و قسم میخورد که بیمار است. از پرسیدن این سوال پشیمان شدم اما چه باید می کردم تا مطمئن شوم؟ گفتم چرا آمدی زیتون؟ عامری حداقل یک بازار دارد. گفت: نه اونجا آشنا منو میبینه و خیلی زشته روم نمیشه. حس کردم مدت زیادی نیست که به این حال افتاده، نمی دانم اهالی این محل یعنی زیتون اصلا این زن را میبینند و یا دیدند؟ یا اینکه فقط زرق و برق در و دیوار و ماشینها را می بینند؟
پسر کوچکش تپل و پوستی سوخته با چشمانی گرد و دماغی گنده داشت. همچنان به جان لواشک افتاده بود و دائم لواشک را لیس می زد. زن چهره ای معصوم و پوستی سوخته و قدی کوتاه داشت. از دور شبیه به تیکه چوب باریکی بود که عبا بر روی آن آویزان شده. دوستم لباس فروشی دارد او همانطور از درون مغازه ما را نگاه می کرد. بیرون آمد و صدایم کرد و به همراه یک دست لباس نو برای پسر بچه آمد. خوشحال شدم و سریع سر وقت پسر رفتم که لباسهای نو را تنش کنم. گفتم عمو بیا لباس نو، برق خوشحالی را در چشمهایش و تبسم زیبا را بر روی لبهایش دیدم.
دنبال یک جای خلوت گشتم جایی اطراف نبش خیابان فیاض جستم. زود لباسش را عوض کردم و لباس قدیمی را در پلاستیک گذاشتم و دادم دست مادر. مادرش به سمت پسرش خم شد و گفت "یوما تشکر من العمو" متوجه منظورش شدم و گفتم نیازی به تشکر نیست.
توی دلم گفتم: باز هم خوبه حسین یک لباس داد وگرنه من که از بیکاری شپش توی جیبم ملق میزنه چطور باید کمکش می کردم. یک میوه فروش در همان سمتها بود و گویا ما را دید میزد. جلو آمد، دستش را دیدم که چندتا موز با خودش آورده بود. گفت: اینارو بده به اون پسره، مادره خیلی خوشحال شده بود و کلی دعای خیر کرد برای مان. شاید موفقیت های بعد از آن در زندگیم را باید مدیون همان دعاها باشم. زن باید میرفت و به کارش ادامه میداد، پرسیدم: چه وقت ها میای این سمت ها. گفت: تقریبا هر شب و آخرهای شب میام که خلوت تر باشه.
قول لباس و کمک های غیر نقدی به او دادم و خداحافظی کردم. از نبش خیابان فیاض تا مغازه دوستم تقریبا چند متر بیشتر نبود. در این لحظه بوق و صدای موسیقی و زرق و برق مجتمع ها و ماشین ها و نور آتیش های اهواز و بلندی دکلهای نفت و گرسنگی و مک زدن لواشک پسر پوست سوخته مدام توی ذهنم و جلوی چشمم ظاهر می شد.
چند داستان كوتاه و اموزنده
پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را میشنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند.
باران شروع شد. قطراتی از باران روی دست پسر جوان چکید.
او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد، آب باران روی من چکید. زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند:
چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید؟!
مرد مسن در پاسخ گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند ...

یک خانم 45 ساله که بدلیل حمله ی قلبی در بیمارستان بستری بود، در اتاق جراحی که کم مونده بود مرگ را تجربه کند ناگهان در حالت رویا خدا رو دید! از خدا پرسید آیا وقت من تمام است؟
خدا گفت: نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید.
در زمان مرخص شدن از بیمارستان خانم تصمیم گرفت باز هم در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد:
کشیدن پوست صورت، تخلیه ی چربیها (لیپو ساکشن)، عمل سینه ها و جمع و جور کردن شکم و ...
از اونجایی كه او زمان بیشتری برای زندگی داشت، از این رو تصمیم گرفت كه بتواند بیشترین استفاده را از این موقعیت (زندگی) ببرد. بعد از آخرین عملش او از بیمارستان مرخص شد و این در حالی بود که به فکر رنگ کردن موهاش و سفید کردن دندوناش بود تا اونا رو هم هر چه زودتر انجام بده !!!
لحظاتی پس از ترخیص از بیمارستان در هنگام گذشتن از خیابان در راه منزل متاسفانه بوسیله ی یک آمبولانس کشته شد!
وقتی تو اون دنیا او با خدا روبرو شد از خدا پرسید: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟
خدا جواب داد : من اصلا شمارو تشخیص ندادم!!!
نتیجه اخلاقی :از شانسی که در زندگیت یک بار رخ میده مراقبت کن و هرگز روی شانسهای آینده سرمایه گذاری نکن و سعی کن خودتو اونقدر عوض نکنی که خدا هم تو رو نشناسه!
زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبابکشی کردند. روز بعد از اولین روز سکونت در خانه ی جدید ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایهاش در حال آویزان کردن لباسهای شسته است و گفت: لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباسشویی بهتری بخرد.
همسرش نگاهی به او کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباسهای شستهاش را برای خشک شدن آویزان میکرد، زن جوان همان حرف را تکرار میکرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباسهای تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: "یاد گرفته چطور لباس بشوید. ماندهام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده."
مرد با تامل پاسخ داد: ولی من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجرههایمان را تمیز کردم!
نتیجه اخلاقی :وقتی که رفتار دیگران را مشاهده میکنیم، آنچه میبینیم به درجه شفافیت پنجرهای که از آن مشغول نگاهکردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به جای قضاوت کردن ناآگاهانه، در پی دیدن جنبههای مثبت دیگران باشیم؟!
تنها بازمانده یك كشتی شكسته توسط جریان آب به یك جزیره دورافتاده برده شد، با بیقراری به درگاه خداوند دعا میكرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقیانوس چشم میدوخت، تا شاید نشانی از كمك بیابد اما هیچ چیز به چشم نمیآمد. سرانجام ناامید شد و تصمیم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسایل اندكش بهتر محافظت نماید. روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود. اندوهگین فریاد زد: "خدایا چگونه توانستی با من چنین كنی؟"
صبح روز بعد او با صدای یك كشتی كه به جزیره نزدیك میشد از خواب برخاست، آن میآمد تا او را نجات دهد.
مرد از نجات دهندگانش پرسید: "چطور متوجه شدید كه من اینجا هستم؟"
آنها در جواب گفتند: "ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!"
نتیجه اخلاقی :آسان میتوان دلسرد شد هنگامی كه بنظر میرسد كارها وفق مراد ما پیش نمیروند، اما نباید امیدمان را از دست دهیم زیرا خدا در كار و زندگی ما حضور دارد و از تمام اعمال و افکار ما آگاه است، حتی در میان درد و رنج، سختی ها و ناملایمات روزگار
بسياري از غذاهايي كه هر روز ميخوريم حاوي مواد تغذيهاي هستند كه ميتوانند درد و كسالتهاي ما را تسكين دهند. از زنجبيل براي تهوع گرفته تا آناناس براي تب يونجه و حساسيت. در اينجا به درمانهايي اشاره ميكنيم كه در آشپزخانه قابل دسترسي هستند و بهسرعت شما را خوب ميكنند .

موز
زماني كه ديديد دكمههاي لباستان درست بسته نميشوند، برويد سراغ موز. تحقيقات نشان داده يك موز متوسط 105 كالري و فقط 14 گرم قند دارد. همين مقدار شما را سير كرده و قند خون را به شكل ملايمي بالا ميبرد. در ضمن همين موز 30 درصد ويتامين B6 مورد نياز روزانه را تامين ميكند. اين ويتامين باعث ميشود مقدار سروتونين توليد شده مغز اندكي افزايش يافته و توان مقابله با شرايط دشوار و اضطرابها را در شما افزايش ميدهد.
زردآلود
هشت عدد زردآلوي خشك حاوي 2 گرم فيبر و فقط 3 ميليگرم سديم و 325 ميليگرم پتاسيم است كه همه اينها كمك ميكنند مواد معدني در ادرار تجمع پيدا نكرده و از تشكيل سنگهاي اگزالات كلسيم جلوگيري شود. اين سنگها شايعترين نوع سنگهاي كليوي هستند. براي در امان ماندن از سنگ كليه بهخصوص اگر سابقهاش را داريد بقيه ميان وعدهها را حذف كنيد و برگه زردآلو بخوريد.
كشمش :
60 عدد كشمش تقريبا ميشود يك مشت پر كه حاوي يك گرم فيبر و 212 ميليگرم پتاسيم است كه هردو براي كنترل فشار خون بالا در قالب يك رژيم غذايي توصيه ميشوند. مطالعات متعددي نشان داده كه پليفنلهاي موجود در موادغذايي مشتق از خانواده انگور مثل همين كشمش و آب انگور در حفظ سلامت قلبي عروقي تاثير بسزايي دارند از جمله كاهش فشار خون.
ماست
يك فنجان و نيم ماست طبيعي (كمچرب/پروبيوتيك) غذا را به شكل موثري از دستگاه گوارش عبور ميدهد. از سوي ديگر ماستهاي پروبيونيك قابليت هضم غذا بهويژه لبنيات و حبوبات را در رودهها بهبود ميبخشند. همانطور كه ميدانيد اين غذاها عامل ايجاد گاز در دستگاه گوارشي هستند و در نتيجه با خوردن ماست از اين مزاحمت دور ميمانيد.
عسل بخوريد
در مطالعهاي كه توسط دانشمندان آمريكايي انجام گرفته، مشخص شد 2 قاشق چايخوري عسل قهوهاي و غليظ بسيار موثرتر از داروهاي بدون نسخه ضدسرفه، شدت و دفعات سرفههاي شديد را در كودكان كاهش ميدهد. آنتياكسيدانهاي موجود در عسل و عوامل ضدميكروبي موجود در آن التهاب بافتهاي گلو را كاهش داده و بيمار را آرام ميكند. البته به شرطي كه عسل واقعا طبيعي باشد!
فلفل دلمهاي قرمز بخوريد
فلفل دلمهاي قرمز غني از ويتامين C است. مطالعات نشان داده، ويتامين C بهترين ماده براي مقابله با استرسهايي است كه به واسطه راديكالهاي آزاد ايجاد ميشوند. از سوي ديگر ويتامين C در عين برطرف كردن خستگي، نقشي اساسي در سوخت و ساز آهن برعهده دارد كه به بدن كمك ميكند اكسيژن بيشتري وارد جريان خون شود. كمبود اكسيژن يكي از اصليترين دلايل خستگي و ضعف بدني است.
كلم
مطالعهاي كه در سال 2002 در دانشگاه جانزهاپكينز صورت گرفته نشان داده، يك تركيب بسيار قدرتمند موجود در كلم به نام سولفورافان، هليكوباكتر پيلوري(باكتري عامل زخم معده و روده) را پيش از ورود به دستگاه گوارش تحتتاثير خود قرار ميدهد و از كار مياندازد و حتي شايد در پيشگيري از ايجاد سرطانهاي دستگاه گوارش هم موثر باشد. يك فنجان پر از كلم 34 كالري دارد و 3 گرم فيبر و 75 درصد از نياز روزانه به ويتامين C را تامين ميكند.
انجير
4 عدد انجير خشك 3 گرم فيبر دارد كه باعث تنظيم حركات روده بزرگ و دفع بهتر ميشود. خوردن اين ميوه باعث پيشگيري از عود مجدد هموروئيد ميشود. همچنين اين مقدار انجير 5 درصد پتاسيم و 10 درصد منگنز مورد نياز روزانه را تامين ميكند.
ريحان
مطالعات نشان داده، ماده شيميايي اوژنول موجود در ريحان باعث از بين رفتن و پيشگيري دل درد، حالت تهوع، كرامپهاي شكمي يا اسهال ميشود. علت اين موضوع از بين رفتن برخي از باكتريها از جمله سالمونلا و ليستريا توسط اوژنول است. اوژنول يك ماده ضداسپاسم است كه ميتواند باعث بهبود كرامپهاي شكمي شود. هر طور كه دوست داريد ريحان را بخوريد.
بوقلمون
حدود 85 گرم گوشت بوقلمون تقريبا حاوي كل تريپتوفان مورد نياز روزانه بدن است. اسيد آمينه تريپتوفان مادهاي ضروري است كه باعث توليد سروتونين و ملاتونين ميشود كه هر دوي اينها باعث تنظيم خواب ميشوند. مطالعات نشان داده افرادي كه از بيخوابي يا كمخوابي رنج ميبرند دچار كمبود تريپتوفان هستند.
ماهي تن
85 گرم از ماهي تن كنسرو شده حاوي حدود 800 ميليگرم امگا3 است. محققان معتقدند، امگا3 باعث رفع كسالت روحي و پيشگيري از اضطراب و بالارفتن روحيه ميشود. اسيدهاي چرب موجود در ماهي، توسط متخصصان تغذيه با عنوان درماني موثر براي افسردگي توصيف شده است. خوردن ماهي تن با مقدار كمي نان تاثير بهتري دارد چون كربوهيدرات موجود در نان، سروتونين خون را افزايش داده و باعث بهبود روحيه و دور شدن احساس كسالت ميشود.
چاي زنجبيلي
مطالعات متعددي نشان داده، يكچهارم قاشق چايخوري پودر زنجبيل، نصف قاشق چايخوري ريشه خرد شده زنجبيل يا يك فنجان چاي زنجبيل باعث كاهش حالت تهوع ناشي از بيماري حركت و حالت تهوع سفر و بارداري ميشود. محققان هنوز بهدرستي نميدانند چه مادهاي در زنجبيل باعث سركوب حالت تهوع ميشود اما بههرحال اين ماده بيخطر بوده و فاقد عوارض جانبي معمول داروهاي ضدتهوع است(خشكي دهان و خوابآلودگي).
چاي بابونه
چاي بابونه باعث بهبود التهاب، اسپاسم و گاز دستگاه گوارش ميشود. 2 قاشق چايخوري بابونه را بهمدت 20 دقيقه در آب جوش دم كنيد و كمي كه خنك شد ميل كنيد. براي برطرف شدن اين مشكل لازم است چند بار در روز چاي بابونه بخوريد .
منبع : مجله سیب سبز


